درنگي در مقتل سيدالشهدا(ع)
25 مهر 1395
اشاره: مورخ پرتلاش جناب استاد يوسفي غروي سالهاي متمادي در تاريخ اسلام و بهويژه سه سدة نخستين مطالعه كرده و نوشته و بحث و گفتگو كردهاند كه حاصلش مجموعهاي مفصل (هشت جلدي) به نام «موسوعه التاريخ الاسلامي» شده است كه از عصر بعثت تا آغاز غيبت كبري را در بر ميگيرد و در آنها كوشيدهاند تاريخ اسلام را نه بر پايه سلسلة خلفا و سلاطين، بلكه بر اساس دوران پربركت هر يك از معصومان(ع) بنويسند.
آشنايان با تاريخ اسلام كم و بيش ميدانند كه جريانهاي مختلف تاريخنگاري دورانهاي اسلامي ـ از گرايش اموي گرفته تا جريان عباسي و زبيري و خوارج ـ دست كم در يك چيز موافقت ضمني داشتهاند و آن، مخالفت با خاندان پيامبر اكرم(ص) و در مواردي دشمني با شخص اميرالمؤمنين علي(ع) است! متأسفانه با همه اهميتي كه پرداختن به تاريخ از منظر شيعي و ابتنا بر منابع اهلبيتي دارد، اهل تحقيق بنا به دلايلي كمتر به اين موضوع پرداختهاند.
خوشبختانه تحقيقات استاد غروي تا اندازهاي اين خلأ را پر كرده است و از اين روي جا دارد كه به همت دلسوزان، هرچه زودتر تمام اين مجموعه و كتابهايي از اين دست به فارسي روان و پيراسته ترجمه شود. در همين راستا، چندي پيش به همت انتشارات اطلاعات، كتاب «مقتل سيدالشهداء(ع)» در دسترس عموم علاقهمندان قرار گرفت. اين كتاب ترجمان بخشي از همان موسوعه است كه تنها حوادث مرتبط با قيام كربلا را در بر ميگيرد. با تأكيد بر اين مطلب كه مؤلف در اين نوشتار از هرگونه تحليل و تهييج و فضيلتنويسي خودداري ورزيده و به ذكر روايتي صرفاً تاريخي (از آغاز تا پايان اين ماجرا) بسنده كرده است.
ايشان بر آن بوده كه وقايعنگاري را با كار تحليلگران و مصيبتخوانان و مداحان و منقبتسرايان درنياميزد و گزارشي تاريخي از آنچه رخ داده، پيش روي خوانندگان بگذارد. گفتگوي زير به مناسبت چاپخش همين كتاب صورت گرفته است كه البته با حال و هواي اين ايام نيز تناسب دارد.
***
شما دوران كودكي تا ميانسالي را در نجف اشرف و محيط علمي حوزه گذراندهايد. چه شد كه به تاريخ اسلام و مطالعه و تحقيق در آن روي آورديد؟
مثل هر بچه مسلمان شيعي در شهر شيعي و در جامعه شيعي (نجف اشرف) در مجالس و محافل ايام محرم و عزاداري امام حسين(ع) حاضر ميشديم و ميديديم که منبريها مطالبي بر روي منبر درباره امام حسين(ع) نقل ميکنند. به ذهن هر شنوندهاي از جمله بنده ميآمد که چه کسي در آن وقت در طرف امام حسين(ع) يا در لشکر دشمن، لشکر کوفيان (لشکر امويان، لشکر عمر بن سعد) حاضر بوده و اين مطالب را به صورت شاهد حاضر ناظر مستقيم ديده و براي ديگران نقل کرده و دست به دست گشته تا به ما رسيده است.
از جملة اين سخنرانان، شهيد محراب مرحوم سيد اسدالله مدني تبريزي بودند كه ماه مبارک رمضان در مسجد شيخ انصاري نجف اشرف منبر ميرفتند و در شبي که در حالات امام حسين(ع) صحبت ميکردند، به اين مطلب اشاره کردند که اين مقتل رايج و معروف به «مقتل ابيمخنف»، تحريف شده و اخبار صحيح مقتل ابيمخنف در ضمن تاريخ طبري آمده است. بعد از منبر، من از ايشان منبع اين مطلب را پرسيدم و ايشان فرمودند که در مقدمه مرحوم محدث قمي (شيخ عباس قمي، صاحب مفاتيحالجنان) به نام «نَفَسُالمَهموم في مصيبه سيدنا الحسين المظلوم» (که معروفترين ترجمهاش، به قلم آيتالله ابوالحسن شعراني است) آمده است که اين مقتل محرَّف است. البته استادِ مرحوم محدث قمي، يعني مرحوم حاجي محمد حسين نوري، نسخهشناس و کتابشناس معروف در کتاب خاتمه مستدرکالوسائل، ضمن معرفي کتابهاي شيعه همين مطلب را راجع به ابيمخنف و مقتلش ذکر کردهاند.
به دنبال پاسخ آن پرسش اصلي، نهايتاً به اين منبع معتبر، قديمي و مهم يعني مقتل امام حسين(ع) رسيديم که شخصي به نام لوط بن يحيي (معروف به ابومخنف)، نگاشته است. وي بعضي از اخبار را از کساني که خودشان در کربلا بوده و شاهد ماجرا بودهاند، نقل کرده و بعضي ديگر از اخبار را از کساني که خودشان از حاضران در کربلا شنيدهاند، نقل کرده است. چندين سال بعد طبري، تکههايي از مقتل او را در کتاب تاريخ خود ذکر ميکند؛ اما اصل کتاب مقتل ابومخنف رفته رفته از دست ميرود و هم اکنون نسخهاي از آن در دست نيست.
بنده بعد از مطلب مجلس مرحوم شهيد محراب، شروع به تطبيق مقاتل با يکديگر کردم؛ از قبيل: «مقاتل الطالبيينِ» ابوالفرج اصفهاني، «مقتل خوارزمي» و «مقتل لهوف» و بعضي مقاتل ديگر را با هم سنجيدم و نهايتا اخبار مقتل ابيمخنف را که در لابلاي تاريخ طبري بود، جمعآوري و تحقيق کردم و نتيجهاش شد کتاب «وقعه الطف» که در مقدمهاش به معرفي مقتل تحريفشدة موجود ابيمخنف پرداختم و اشتباهات اين کتاب را که نشانة متأخر بودن و نوشته شدن به دست غير کارشناس بود، تذکر دادم و اسناد اين اخبار را همانجا آوردم.
اين داستان، انگيزه توجه بنده به تاريخ بود. البته تأليف و تحقيق اخبار مقتل ابيمخنف، بر آنم داشت که تحقيقي وسيع و جامع در تاريخ اسلام را آغاز کنم که به تأليف کتاب هشت جلدي «موسوعه التاريخ الاسلامي» منتهي شد، که سه جلدش به نام «تاريخ تحقيقي اسلام» به فارسي ترجمه شده است.
اين جناب ابيمخنف كه بود و اهميت كارش در چيست؟
همان گونه که بيان شد، معتبرترين، كهنترين و مهمترين مقتل امام حسين(ع) را لوط بن يحيي (معروف به ابومخنف) نگاشته است. در ميان شيعيان عرب اين مقتل از ديرباز متداول بوده، البته نه نسخه صحيحش، بلکه تحريف شدهاش!
ابومخنف از قبيله ازديان کوفي است كه حدود سال 80 هجري، يعني بيست سال بعد از شهادت امام حسين(ع)، متولد شده است و از حدود 20سالگي يعني در پايان سده اول هجري شروع به گردآوري اين اخبار کرده است. او در محيط کوفه ميديد هنوز برخي از شاهدان واقع? عاشورا در قيد حيات هستند و بيست سال پيش در ميان لشکر اموي حاضر در کربلا بودند و جريانات را از نزديك ديدهاند و اكنون اواخر عمرشان است و حيف است كه اين اخبار جمعآوري نشود. البته او متوجه تقاضاي جمعآوري اين اخبار از سوي علاقهمندان به اهلبيت نيز بود؛ لذا دست به قلم شد و اين اخبار را گاهي مستقيم و بيواسطه و گاهي هم فقط با يک واسطه جمع و تنظيم کرد كه منتهي به تدوين کتاب مقتل امام حسين(ع) شد.
هشام کلبي ـ شاگرد ابومخنف ـ نيز که تا سال 206ق زنده بود، کتابي در اين زمينه داشت که ديگر در دست نيست. اكنون «مقتل هشام کلبي» و مقتل ابيمخنف، هر دو مفقود شده و از دست رفته است.
اولين کتابي که اخبار اين دو مقتل را جمعآوري کرده، کتاب «تاريخ طبري» است که حوادث تاريخي را به ترتيب سالها ذکر کرده است.
تقريباً يک سده بعد از طبري، مرحوم شيخ مفيد ـ از علماي شيعي که در اوايل غيبت کبري در بغداد ميزيسته ـ در ثلث دوم کتابش به نام «الارشاد»، مقتل امام حسين(ع) را از مقتل کلبي و مدائني نقل ميکند. مدائني (متوفي 220 هجري) نسخهاي از مقتل هشام کلبي، که در واقع همان مقتل استادش ابومخنف بوده همراه با اضافاتي، در دست داشته است و اخبار را مستقيما از آن نسخه نقل کرده است و نه به واسطه طبري.
فرق عمده کتاب شيخ مفيد و طبري در اين است که اسناد اخبار تنها در تاريخ طبري آمده است و مرحوم شيخ مفيد براي رعايت اختصار، اين اسناد را نياورده است. بنابراين براي وقوف بر اسناد اين اخبار، محققان به ناچار بايد به تاريخ طبري رجوع و استناد کنند.
از سرنوشت ابيمخنف فقط تاريخ وفاتش در دست است که 157 هجري، يعني تقريبا ده سال پس از امامت حضرت امام کاظم(ع) ميشود و ظاهراً در همان کوفه فوت کرده است. سواي اين کتاب، ابومخنف تقريباً 60 عنوان كتاب ديگر دارد. اين اواخر کارشناس تاريخ عراقي به نام کامل جبوري، مجموعه اين گزارشها و اخبار و آثار بازمانده از ابومخنف را در کتابي 400 صفحهاي جمعآوري کرده است.
در خصوص مذهبش، بايد گفت كه دليلي بر تشيع ابيمخنف در دست نيست؛ اما اخبارش چنين دلالت ميکند که به اهل بيت محبت و مودت داشته است. نجاشي ـ رجالي بزرگ شيعه و از شاگردان شيخ مفيد ـ در توصيف او ميگويد: «کارشناس اخبار تاريخي در کوفه بود و وجيه (نامدار) و مورد اعتماد در اين اخبار بود» و اين معنايش به اصطلاح رجالي، «توثيق» اوست، در عين حالي که تصريحي بر تشيعش ندارد.
مرحوم شيخ محمدتقي شوشتري نيز همين نظر را تأييد ميکند و البته 700 سال پيش، ابن ابيالحديد ـ صاحب شرح 20 جلدي نهجالبلاغه ـ هم هر گاه مطلبي از ابيمخنف آورده، تعبير کرده است که او از اصحاب اخبار (يعني اخبار تاريخي) است؛ اما او را به عنوان شيعه نميشناسد.
حتماً مستحضريد كه به موازات تحقيق و تصحيح شما، کارهاي ديگري نيز درباره مقتل ابيمخنف شده است.
بله، بعد از 20 سال که بنده مشغول کار بودم، متوجه شدم که کسي پيش از من در نجف اشرف متن اخبار معتبر مقتل ابيمخنف را از تاريخ طبري جمعآوري کرده و البته بدون تحقيق، آنها را در کتابي چاپ و منتشر کرده است. من يک نسخه از آن را در دست محقق معروف، آقاي حاج سيدمحمد حسيني جلالي کشميري ديدم و جاي ديگر نديدم و ظاهراً اين کتاب اصلا تجديد چاپ نشد. در همان ايامي که بنده مشغول اين كار بودم، گويا مرحوم آيتالله نجفي مرعشي به شخصي از اصحابشان به نام آقاي حاج سيدحسن غفاري تبريزي اهميت مقتل صحيح ابيمخنف را تذکر دادند و لذا او هم تقريباً همين کار جمعآوري از تاريخ طبري را کرده است. ايشان برخي از روات را در مقدمه کتاب معرفي کرده و البته اخبار مختار را هم که طبري در تاريخش به دنبالة اخبار امام حسين(ع) آورده، ضميمه کتاب کرده است. اما اين نيز صرف جمعآوري است و تحقيقي بر روي خود اين اخبار انجام نشده است. آقاي جودکي نيز همين اخبار را جمعآوري و بدون تحقيق خاصي، در کتابي منتشر کردهاند.
کارهاي نامبرده ماهيت تدويني دارند و ارزش تحقيقي ندارند؛ يعني عمدتاً تاريخ طبري به اضافه اخبار مختار را ضميمه کردهاند و در حد تحقيقاتي که بنده روي اخبار مقتل ابيمخنف انجام دادهام، نيستند.
«مقتلنويسي» چه تفاوتي با «تاريخنگاري» مرسوم دارد؟
تاريخنگاري اعم از مقتل است؛ يعني نسبت اين دو عام و خاص است. مقتل، بخشي از تاريخ است؛ آن بخش از تاريخ که ارتباطي ولو ارتباط مقدّمي و مؤخرّي با سرگذشت قتل يک شخصيت نامآور باشد، «مقتل» است و اولين کسي که تعبير «مقتل» را به کار برد، همين ابومخنف است.
كتابهاي «مقاتل» با توجه به چه ضرورتهايي نگاشته ميشده است؟
به اعتبار شخصيت مقتول، مطالب و نحوه جريانات جمعآوري شده است، که تابع مقدار موقعيت اجتماعي آن شخص در ميان مردم است و انگيزه مخصوصا اگر انگيزة ديني و عقيدتي باشد، طبعا تقاضا براي آگاهي از اخبار کيفيت قتل آن شخصيت بزرگ، بيشتر ميشود و به اعتبار اين تقاضا، عرضههايي انجام ميگيرد. طبيعتا براي ما مهمترين شخصيتي که اين انگيزه را از نظر عقيدتي دارد، حضرت سيدالشهداء، امام حسين(ع) است.
با توجه به اهميت موضوع و متقاضيان آگاهي در اين خصوص، همان طور كه گفتيد، كتابهاي مختلفي نوشته شده است. از نظر شما معتبرترين مقاتل موجود كدامند؟
مهمترين و قديميترين و معتبرترين، همين «مقتل ابومخنف» است که بنده به تحقيق اين اخبار پرداختم و آنها را در کتابي به نام «وقعه الطف» جمع کردم و آقاي جواد سليماني آن را با عنوان «نخستين گزارش مستند از نهضت عاشورا» به فارسي ترجمه كرده است.ديگر مقاتل نسبتاً معتبر شيعه عبارتند از:
«منتهيالآمال» اثر شيخ عباس قمي. مرحوم محدث قمي ابتدا مقتلي به نام «نفس المهموم» تأليف کرد و در آن بيشترين اخبار مربوط به حادثه کربلا را که حتي شامل اخبار کماعتبار ميشود، گردآوري کرد؛ اما پس از مدتي کذب برخي از آن اخبار برايش واضح ميشود. از اين رو کتاب «منتهيالامال» را تأليف ميکند و از نقل اخبار ضعيف و نادرست خودداري ميکند.
«القمقام الزخّار و الصمصام البتار في مقتل سيد الأبرار» اثر حاج فرهادميرزاي قاجار نيز از مقاتل معتبر است.
«لهوف» اثر سيد بن طاووس. وي از مقتل خوارزمي حنفي بسيار استفاده کرده و بدان اعتماد نموده و همين سبب اشکالاتي در کتابش شده است. با اين حال مقاتل بعدي آنچنان مملو از کذب است که لهوف در برابرشان، «نسبتاً معتبر» به حساب ميآيد. البته در موضوعات تاريخي هميشه بايد دست به عصا بود و با احتياط پيش رفت و تسليم کامل هيچ کتابي نشد.
از جمله کتبي که اعتبار چندان بالايي ندارند، اما نسبت به بسياري ديگر، بهتر است، کتاب «مقتل حسين بن علي(ع)» اثر عبدالرزاق موسوي مقرَّم است. مرحوم آقاي عطاردي آن را با عنوان «چهره گلگون حسين(ع)» ترجمه کرده است.
تفاوت کتاب «مقتل سيدالشهدا(ع)» كه اخيراً ترجمه و منتشر شده، با اثر قبليتان درباره مقتل ابومخنف در چيست؟
در کتاب «موسوعه التاريخ الإسلامي» به عصر امامت امام حسين(ع) که رسيدم، متحير شدم آيا به همان مقتل تحقيقي ابيمخنف اکتفا کنم يا تحقيقي از نو شروع کنم؟ اين ترديد منتهي به آغاز تحقيقي دوباره و گستردهتر شد. طبيعتا بين مقتل ابومخنف (وقعه الطف) و آنچه در بخش مقتل سيدالشهدا از موسوعه آمده، تفاوتهايي وجود دارد.
اولين تفاوت اينکه در «وقعهالطف»، من نه به عنوان نويسنده، بلکه به عنوان محقق کتابي تاريخي، دستانم باز نبود و بايد در محدودة اخبار ابيمخنف کار ميکردم نه بيشتر، مگر احياناً در حد نکتههايي كه در پاورقي متذکر ميشدم؛ اما در «مقتل سيدالشهداء» (که در واقع بخشي از موسوعه التاريخ الاسلامي است)، به عنوان مؤلف دستم باز بود؛ هرچند در اينجا هم خميرمايه اصلي همان اخبار ابومخنف است، همان طور که مثلا خميرمايه اصلي نفسالمهموم محدث قمي نيز مقتل صحيح ابومخنف است.
در کتاب مقتل سيدالشهداء(ع) به اين نکته عنايت کردم که حتيالامکان نقل اخبار از منابع تاريخي کهن و مخصوصا تا قبل از قرن ششم هجري باشد و با سند معتبر به راوي حاضر و ناظر و شاهد و يا مباشر جريان برسد. ميتوان گفت خبري در اين مقتل نيست که جواب آن سؤال اصلي را متضمن نباشد که «اين اخبار از واقعه کربلا را چه کساني نقل کردهاند و چگونه به ما رسيده است؟» اين تفاوت اجمالي اين دو کتاب است. تفاوت تفصيلي آن هم از حوصله اين گفتگو بيرون است.
حضرت عالي سالياني از عمرتان را صرف پژوهشهاي تاريخي كردهايد. با توجه به اين تجربه، شيوه مطلوب تاريخنگاري را چه ميدانيد؟
در خصوص تاريخ ائمه(ع) ميتوانم بگويم آنچه تا به حال نوشته شده، از نظر فني و تاريخي از نوع «تذکرهنويسي» تلقي ميشود. در واقع بيشتر اين آثار، کتاب «تذکره» و «تراجم» هستند نه کتاب تاريخ! چرا که در واقع شرح احوال تکتک معصومين است؛ هر معصومي را از نقطه ولادت شروع ميکنند تا انتهاي حيات او، يعني شهادت. اين شرح حالنويسي است و تاريخينويسي شمرده نميشود.
روش تاريخي بايد التزامش به عمود تاريخي يعني به تسلسل تاريخ باشد. روش تاريخي، سالشماري و سالنامهاي است. در هر سال بايد حوادث آن سال ذکر شود بدون ذکر حوادث قبل و بعد از آن سال. اين تا به حال در کتب تواريخ شيعي مورد ملاحظه نبوده است. «موسوعه التاريخ الاسلامي» همين شيوه تاريخنگاري را در پيش گرفته و همچون ساير منابع تاريخي ما، تذکرهنويسي نيست.
جهت ديگر آنکه بنده به تأليف موسوعة مذكور پرداختم، اين بود که ديدم در منابع تاريخي شيعه، به هر معصومي که پرداخته ميشود، وارد جنبه ذکر مناقب ميشوند و بر سر دوراهي نقل اخبار مناقب از منابع شيعي يا غيرشيعي، ميروند سراغ منابع غيرشيعي، تا جنبه اقراري و اعترافي داشته باشد. اما اين رويه، اشکال مهمتري را ايجاد ميکند که گفته ميشود شما (شيعيان) تاريخ نداريد، حتي تاريخ ائمه خودتان را از منابع ما نوشتهايد!
مرحوم شيخ صدوق در کتاب عيون اخبارالرضا(ع) از ابن ابيمحمود ـ از روات امام رضا(ع)ـ نقل ميکند که حضرت او را ارشاد کردند که دنبال فضايل ما از طرف مخالفان ما مباشيد؛ چون آنان اين فضايل را غالبا بي غل و غش و بيغرض و مرض بيان نميکنند. از باب نمونه قضيه اطعام يتيم و فقير و اسير در شرح آيات سوره «هل اتي»، در اخبار اهل سنت آمده است که اهل بيت در سه شبانه روز، روزه گرفتند و افطارشان را به يتيم و فقير و اسير دادند. متأسفانه اين خبر از کتب اهل سنت به کتب شيعه راه يافته است.
حال بعضي اشکال ميکنند که: با چه وجه شرعي بچههاي کوچک سه روز روزه بگيرند بدون هيچ افطاري و سحري! طبق بعضي نقلهاي همين خبر به روايت اهل سنت، در روز سوم وقتي پيامبر(ص) به ديدنشان ميرود، ميبيند آنان از شدت گرسنگي مثل شاخههاي درخت خرما در حال لرزيدناند! در حالي که در منابع شيعه، مثل تفسير قمي، آمده است که حضرت علي و حضرت زهرا يک روز روزه گرفتند و سه خوراک براي افطار داشتند: نان و خورش و حلوا. که در آن شب، سه نفر (يک فقير و يک يتيم و يک اسير) از ايشان درخواست صدقه کردند و آنان هر سه غذاي خود را بخشيدند و آن شب را با آب افطار کردند.
بنده در کتاب موسوعه اولاً نسبت به سيره نبوي ملتزم هستم به اينکه چون آن زمان هر حادثهاي مربوط به تاريخ اسلام واقع شده، معاصر با نزول قرآن کريم بوده، پس چرا غفلت کنيم و تاريخمان پا به پاي نزول قرآن نباشد؟ البته حفظ اين مبنا منوط به اين است که اول موضعگيري اختياري تحقيقي خودمان را از تاريخ نزول آيات و سوَر قرآني تعيين کنيم؛ چون خود اين موضوع اتفاقي نيست. مبناي بنده در درجه اول، تفسير مجمعالبيان شيخ طبرسي است و بعد کار تکميلي ـ تحقيقي مرحوم علامه شيخ محمدهادي معرفت.
اين مبناي کارمان در ترتيب نزول آيات شد و اين دفعه خود ترتيب نزول آيات و سور ملاک ترتيب و ترجيح اخبار تاريخي سيره نبوي شد، البته با امتياز و توجه اينکه اخبار را در درجه اول از منابع شيعه نقل کنيم و در ميان منابع شيعي هم نقل از منابع قديميتر در اولويت باشد، مگر اينکه منبع قديميتر به اندازه منبع متأخر معتبر نباشد.
همچنين در منبع اکتفا به منبع اقدم کنيم و ديگر به کتابهاي دست دوم و سوم رجوع نکنيم. بلکه لازم است اخبار تاريخي، به نقل از قديميترين منبع نزديک وقوع حادثه نقل شود و از منابع غيرشيعه نقل نکنيم، مگر در پاورقي؛ يعني اگر در منابع خودمان مطلبي خيلي مجمل يا مبهم آمده، تفصيلش را از منابع ديگران آن هم با رعايت منبع اقدم تکميل کنيم.
اين نسبت به سه جلد اول سيره نبوي(ص) بود و اما نسبت به بقيه مجلداتي که مربوط ائمه عليهمالسلام است (تا انتهاي غيبت صغري يعني تا اواخر 330ق)، همه موارد را به صورت تسلسل تاريخي آوردهايم؛ يعني حتي مطاعن حاكمان جور را هم آوردهايم، اما به صورت جنبه تاريخي؛ يعني خبري را بياوريم که تاريخ وقوعش روشن باشد يا دست کم مستنبط التاريخ باشد و با همين قيد و شرط، فضايل و مناقب ائمه را بياوريم که بشود اسمش را تاريخ گذاشت.
در ذکر اخبار تاريخي شرط اول آن است که زمان وقوع حوادث مشخص شود تا بتوان به عنوان حادثه تاريخي ذکرش کرد. پس اخبار فضايل و مناقب هم آورده ميشود؛ اما نه هر فضيلت و منقبتي. فضيلت و منقبت هرچه هم حساس باشد، همين که تاريخش نامعلوم باشد و به قرايني متوجه نشويم مربوط به چه زماني است، نميشود به عنوان تاريخ و در ضمن کتاب تاريخ آورد. بنابراين در يک کلمه در تواريخ شيعه، تاريخ و کلام و عقايد و فضايل و مناقب همه با هم است که اصلا نميشود به آنها کتاب تاريخ گفت، مگر به معناي عام کلمه؛ اما کتاب موسوعه از اين خلط برکنار است.
در مقدمه «مقتل سيدالشهدا(ع)» نيز مطالب بسيار مهمي را اجمالا ذكر كردهايد كه به نوعي راهكار تاريخنويسي با رويكرد شيعي محسوب ميشود.
آنجا به چند اشكال شيوه تاريخنويسان اشاره كردهام كه فكر ميكنم با رفعشان ميشود به سبك درست تاريخنگاري دست يافت؛ از جمله اينكه: بيشتر نگاشتهها درباره تاريخ اسلام و تشيع و شيعه و پيشوايان آنان، دچار اين کاستي است که يا تراوش قلم غيرشيعيان است، يا مبتني است بر منابع غيرشيعي.
کاستي ديگر آنکه نگاشتههاي کهن شيعيان نيز تاريخ خالص نيست و آميخته است با نقل فضايل و ذکر مناقب و معجزات و ديگر امور غيبي، آن هم بدون تعيين تاريخ دقيق وقوع هر يک.
سومين اشكال اينکه گزارشهاي ايشان برحسب توالي ساليان مرتب نيست و از اين رو بيشتر از قبيل تراجم و شرح حال است تا ذکر تاريخ.
ايراد چهارم اينکه نوشتههاي تاريخي متأخر و معاصر، اغلب از قبيل تحليل تاريخي است و بيشتر مبتني است بر متون فاقد تحقيق و گزينشِ مستند و مستدل، و جاي يک متن تاريخي آنچناني را گرفته است. حال آنکه تحليل فرع بر تحقيق، و در واقع تعليل (علتيابي) متن تحقيقي است.
نکته پنجم آنکه در نوشتههاي متأخران معاصر براي مراجعه به منابع، به جاي عنايت به کهنترين منابع شيعي و ترجيح آن، کوشش شده تا با انباشت و تکثير کمّي منابع هرچه بيشتر، حتي بدون تمييز دقيق ميان سابقِ اصلي و لاحقِ فرعي و شيعي و جز آن، تأييد مطلب کنند. و البته ميدانيم که آميخته شدن گزارشهاي تاريخي با اخبار و روايات فضايل و مناقب و امور غيبي، بدون التزام به ذکر تاريخ وقوع هر يک، و سعي در استناد بيشتر به منابع غيرشيعي، ناشي از رويکرد دفاعي عقيدتي شيعه بوده است.
به هر حال جاي يک متن تاريخي شيعي مرتب و فني و خالص و بدون تحليل، و با کوشش در يافتن کهنترين منابع شيعي در حد امکان، و بسنده کردن به متون کهنتر و استوارتر و منابع اصلي، بدون افزودن منابع فرعيِ بعدي و نيز بدون درآميختن وقايع تاريخي با مناقب و فضايل، مگر در قالب گزارشهاي دقيق تاريخي، خالي به نظر ميرسيد که به گمان نگارنده، اين ويژگيها در کتاب هشت جلدي «موسوعه التاريخ الاسلامي» ملاحظه شده است.
منبع: روزنامه اطلاعات
جستجو
آسیبشناسی کرامت انسانی و راههای درمان آن از منظر قرآن...
جلد نخست از مجموعه «جریانشناسی سیاسی غدیر» با عنوان «از...
حجت الاسلام و المسلیمن سبحانی (مدیر بخش کلام و اندیشه...
نظر خود را با ما در میان بگذارید.
برای ارسال نظر وارد شوید.